|
فرص الخیر فرصت های نیک را غنیمت شمارید که مانند گذشتن ابرها می گذرند(امام علی (ع))
| ||
|
بسم رب الشهدا حتی تصورش هم سخت است، غریبه ای بیاید و با کمال وقاحت در خانه تو قدم بزند. اصلا نه! تصور کن که جایی مثلا در اتوبوس نشسته ای و کتابی میخوانی، کسی بی اجازه سرکی بکشد در آنچه می خوانی...قطعا برایت سخت خواهد بود. شاید حتی سر بلند کنی و تذکر دهی...حالا فکر کن چه می شود که خاکت، وطنت، سرزمینت، بشود قدمگاه قدمهای آلوده و کثیفی که تنها برای خراب کردن و نابود کردن و دست درازی آمده باشند. تصور کن مردانی با چشمان ناپاک آمده اند و .... دیوانه ای سنگی انداخت...طمعکاری خیال تباه کرد.... و شد آن چه نباید. عده ای از بهترین مردان این سرزمین، مهربانترین جوانها، بهترین برادرها، باباترین باباها پر کشیدند، عده ای هرگز برنگشتند...و شد آن چه باید..سخت بود و هست، اما ارزشش را داشت و دارد. چرا که "بهشت را به بها دهند نه به بهانه" کوتاه کنم سخن را سالروز فتح خرمشهر بر شما مبارک پ.ن: عکس بالا گویاست. خرمشهری که به اندازه همه ایران جمعیت داشت. و حالا هم 70 میلیون نفر جمعیت دارد پ.ن 2: خیلی خیلی دلم میخواهد که گاهی چند خطی تحلیل در اینجا بنویسم. شرایطش مهیا نمی شود. اما آخرش فکر کردم که دنیا به همه جور آدمی احتیاج دارد. کسانی که تحلیل کنند و کسانی که مثل من از عشق بگویند، از وطن، از ایران اسلامی پس بگذارید اعترافی کنم: به یاری خدا فارغ از همه دانسته ها و با آگاهی به همه نادانسته ها من با تمام قدرتی که قلب برای تپیدن دارم، تا آخر ایستاده ام. همین التماس دعا برچسب ها: خرمشهر، آزادی خرمشهر، دفاع مقدس، سوم خرداد، خونین شهر،
بسم رب الشهدا سلام علیکم جمیعا التماس دعای فراوان ===== خطاب به مخاطب خاص بعد کلی تهجد و دعا و اینا تقدیم با عقققققش ![]() ![]() خطاب به بقیه: فکر بد نکنین ها:))
جدول ختم قرآن روضه مجازی بسم رب الشهدا ![]() خواندن این کتاب هیچ جایی برای بازی با کلمات به جا نمی گذارد بسنده می کنم به عبارت زیبایی که در پایان کتاب آمده است: الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک یا کریم پ.ن: خدایا به ما به کرم و بزرگی ات نگاه کن و نه با ترازوی عدلت بسم رب الشهدا سلام علیکم جمیعا التماس دعا از همگی ======= از صبح مدیریت میهن بلاگ در دسترسم نبود و نمیتونستم جدول رو تنظیم کنم... دائم سر زدم ،در اولین فرصت انجام شد و تقدیم می شود جدول ختم قرآن روضه مجازی بسم رب الشهدا هر چند که به لیستی و جبهه ای رای دادن علاقه ای ندارم و کم پیش آمده که کاملا و بدون تغییر به لیست ها رای بدهم اما این بار قصد دارم جبهه ای رای بدهم و این جبــــــــــــــــــــهه ای بعد از گذران این همه سال هنوز برای من یک " صفت" است. صفتی که وصف می کند هر آنچه را که به جبهه مرتبط باشد. مثل لباس جبهه ای برادرم که در آن سالهای جنگ به تن می کرد و " جبهه بازی" می کرد جبهه برای من یعنی جهاد...یعنی حماسه من میخواهم با تمام حماسه ای که خون سیصد هزار شهید در این عالَم خلق کرده رای بدهم. میخواهم مثل همیشه رایم را بسپارم به شهدا که همراه خودشان ببرند آسمان..بدهند به دست صاحب اصلی اش..بدهند به دست مولایم مهدی...که هر وقت دلتنگ بودنش می شوم دمی در فضای بودن شهدا نفس می کشم من میخواهم رای بدهم...شاید این رای قوتی بشود برای پاهای سالخورده و دلتنگ مادربزرگم...شاید این بار دیگر با چند قدم راه رفتن زمین نخورد...من میخواهم رای بدهم...شاید این رای بشود قدرت قدم پدربزرگ....شاید کمی از این تخت جدا شود و.... شاید بگویی چه ربطی دارد؟ راستش نمی دانم که بودن دایی شهید من و مثلا اینکه در مزه شهدا نبود چه اثری بر وضعیت زندگی پدربزرگ و مادربزرگ داشت؟ الحمدلله بقیه بچه ها هر کدام به شکلی رسیدگی می کنند و.... اما مخصوصا این روزها خوب می فهمم که داغ نبودنش چه می کند با دل این دو عزیز اصلا میخواهم بیخیال این همه هیاهوی سیاسی، بیخیال اعلام حمایت مطلق و تکذیب حمایت مطلق، بیخیال این همه پیامک از سر ناچاری فردا صبح مثل همیشه وضو بگیرم و با یک دنیا شوق در مدرسه کوچک نزدیک خانه رایم را به صندوق بیندازم میخواهم رای بدهم برای تسکین قلب آن مادر شهیدی که وقتی به قصد معرفی خودم به او جلو رفتم در کمال سادگی گفت: من مادر شهیدم...مادر شهید مفقود الاثر..... میخواهم رای بدهم، چون این روزها این مادر خوش سیمای دوست داشتنی بستری در بیمارستان است..شنیده ام که همه فضای اتاقش را پرکرده از عکس مولای مطهر و مصطفای شهید...میخواهم بروم رای بدهم شاید ملائکة المقربین نوری بتابانند از این رای بر بدن رنجور این مادر..شاید که شفا یابد من میخواهم رای بدهم...برای وطنی که دوستش دارم و نهال پر امید این عشق را نه زرق و برق وعده های پوچ دیگران که خون بی تکلف و موثر شهدا آبیاری می کند رای میدهم چون ایمان دارم که این کشور باید بهتر از این باشد که هست...همین...نه سهمی میخواهم نه قدرتی و نه حتی تشکری میخواهم جبهه ای رای بدهم.......به خون شهدا......به دلتنگی خانواده ها.....
رای میدهم چون هستم و هستم چون رای میدهم........ای کاش که آن هزاران چشم آسمانی ببینند بودنم را
بسم رب الشهدا ![]() اول: من امروز متولد شدم. دیروز برادرم و بچه هایش آمده بودند خانه ما. هر کدام از بچه ها یک بسته کوچک دستشان بود و دریافت شد و باز شد و.... یک نهار ساده به همراه عضو تازه خانه مان..یک دور هم جمع شدن خودمانی و بی سر و صدا. بعد از نهار هم یک کیک کوچک با روکش قهوه که بسیار دوست دارم و دو شمع. که کنار هم ایستادنشان سالهای رفته زندگی مرا نشانه رفته بودند. مثل معمول بچه ها از صاحب تولد برای فوت کردن شمع ها سبقت گرفتند و هی فوت کردند. بعد از مجاهدتهای بسیار بالاخره موفق شدم خودم هم فوتی کنم و شمعها را خاموش:) راضی هستم و قانع. در همین لحظه ها که به سادگی و بدون شلوغی می گذشتند به یاد آوردم که شکر نعمت در کنار هم بودن چه شیرین است. اردیبهشت 90 تا اردیبهشت 91 برای من با فقدان سه عزیز همراه بود. یکی اواسط خرداد، یکی اواخر مهر و دیگری در روز پایانی سال 90؛ یعنی 29 اسفند. همین مسئله باعث شده که حتی وقتی صبح ها با خداحافظی از خانه بیرون می روم بابت صدای دوست داشتنی که در پاسخ می شنوم خدا را هزاران بار شکر کنم..... دوم: من امروز متولد شدم. صبح که آماده می شدم برای رفتن به سر کار با خودم گفتم که چیزکی بنویسم در این خانه مجازی دسوت داشتنی. میخواستم کمی خودمانی از درکی که چنین روزی به من می دهد و حسی که دارم بنویسم. در طول مسیر گفتنی ها را در ذهنم مرور می کردم و با خود می گفتم که حتما بنویسم چنین روزهایی باید به یک مسئله مهم منجر شود.به " مرگ-آگاهی". با خودم می گفتم که هیچ کس نمی داند که پیمانه زندگی اش چه زمانی پر می شود و این دنیا تنها مجال زیستن و ساختن حیات ابدی است و همان گونه که زندگی کنی می میری. داشتم با خودم حکایتی را که مادر نازنینم همیشه می گویند مرور می کردم. حکایت مردی که با حضرت عزرائیل طرح دوستی ریخته بود و قرار بر این بود که پیش از اینکه وقت رفتن برسد حضرتش خبر کند مرد را. القصه، اجل رسید و ملک الموت به قصد گرفتن جان ظاهر شد. مرد گلایه کنان گفت پس چه شد آن قرار دوستانه و جواب شنید که ندیدی مرگ همسایه ات را یا رفیقت را یا....اینها همه همان هشدارهای من به تو بود. در همین احوال رسیدم به موسسه و دیدم که چند نفری مشغول نصب پارچه های مشکی اند. سردرگم بودم تا اینکه وارد شدم و دیدم که دیشب یکی از همکاران در یک حادثه رانندگی به رحمت خدا رفته است. هر چند از ایشان تنها یک چهره محو و یک لبخند پدارنه در ذهن داشتم بسیار ناراحت شدم و البته این هشدار را به جان خریدم که "شاید بعدی خود تو باشی" سوم: امروز روز تولدم بود. بعد از همین مواجهه با رفیق شفیق همه مان، رفتم و رایانه را روشن کردم و مشغو.ل کار شدم. تلفنم زنگ خورد. از دوستان قدیم دانشکده بود. اول نشناختمش. گفت که همان هستم که هر سال تبریک گفته ای تولدش را. یک هفته ای هست منتظرم که موعدش برسد تا تماس بگیرم برای تبریک. اسمش را که گفت مالامال از شوق شدم. همان دوست نازنین دوست داشتنی سالهای سابق بود. با کمی فرق و مسافری که حالا منتظر تولدش بود و امیدی که در هر تولدی موج می زند در احوالاتش مشهود. با خودم گفتم که سر هستی همین است. کسی می رود و کسی می آید. در حدفاصل این دو اتفاق پر از مجاهدتی که حتی اگر بر مبنای ارزشها هم نباشد به هر حال وجود دارد. تلاشی همه جانبه و بدون توقف برای ماندن و برای آنها که هدفی والا دارند برای خوب ماندن و جاودان شدن. مجاهدتی برای خوب زندگی کردن و چه خوشبخت است کسی که این "خوب بودن" برایش تنها در رفاه مادی خلاصه نمی شود. چه خوشبخت است کسی که آن طور می زید که حضرت حق می پسندد .... چهارم: من امروز متولد شدم. دوستان و آشنایان پیامک زده اند و تبریک گفته اند و من با دیدن اسم هر کدام چه ذوقی کرده ام. همگی دوستان خوبی هستند که محبتشان شامل حالم شده و محبت بهشان کرده ام. مطمئنم حتی آنها که به یادشان نبوده این روز را دعاگویم هستند و برایم از خدا طلب خیر می کنند. با خودم می گویم که هیچ چیز در این دینا با شیرینی یک دوستی خوب برابری نمیکند و چه زیباست که خدا بهترین رفیق باشد که " یا رفیق من لا رفیق له" پنجم: من امروز متولد شدم و نمیدانم چرا به شدت یادم افتاده بود به یک خاطره قدیمی. خاطره ای که شاید حتی آن قدر مهم نباشد که برای یک هفته هم در ذهن بماند. یادم هست که هفت یا هشت ساله بودم. در پارکی راه می رفتم و روی سنگفرشهایش بدو بدو می کردم. چمنها از حاشیه سنگفرشها بیرون زده بود و راه سراشیب بود. بی توجه به هشدارهای بقیه می دویدم که زمین بدی خوردم. خوب یادم هست که خیلی گریه کردم و الان می توانم تصور کنم که سرم چطور به دوران افتاده بود. فکر کردم که از این مهمان ناخوانده هم یک نتیجه گیری کنم: حرکت در هر مسیری بدون دلیل راه به سقوط منجر می شود. باید کسی باشد که هم راه را نشان دهد و هم چگونه پیمودن راه را. همیشه بر خلاف تصور عده ای همواره بر این باور بوده ام که سبک زندگی دینی نه تنها محدودیت نمی آورد که عین آزادی است. چرا که از محکمترین بندهایی که بر دستهای بشر گذاشته می شود خطاها و اشتباهات اوست و دین دقیقا به خاطر چارچوب مشخصی که فراهم می کند ما را از خطا و اشتباه مصون میدارد. و فکر می کنم که مصداق این زندگی دینی در دنیای امروزم تبعیت از ولی است و این دعای همیشگی که خدایا مرا با همین ایمان بمیران و البته این تکمله که خدایا این ایمان را فزون کن و به بصیرت و آگاهی مزینش بساز ششم و آخر: من امروز متولد شدم و صبح برای خودم و عزیزی که مانند من در این روز متولد شده " یا مقلب القلوب" خواندم امروز دنیا برای من رو به زیبایی گشوده شد. دعایم کنید که هم زیبا ببینم و هم زیبایی بیافرینم پ.ن اول: این متن با همه اشکالهایش دربست تقدیم به مخاطب خاصی که مثل من امروز متولد شده است. می دانی که دندان اسب پیش کشی را نمی شمارند و اینها...امیدوارم که بپذیری از من...به جبران آن مهمانی شیرینی که امروز برای هردوی ما رفتی. به قول خودت در اولین روز ......سالگی پ.ن اول: بابت طولانی بودن متن عذرخواهم......التماس دعا بسم رب الشهدا سلام علیکم جمیعا ایام عزاداری شهادن مادر هستی را تسلیت عرض می کنم همچنان و به شدت برای دوستی که در ختم قبلی با شما از او گفتم التماس دعا دارم جدول ختم قرآن روضه مجازی بسم رب الشهدا قرار نبود ببینمت...نمی دانم چه شد...می رفتم سراغ حسین...برای همان درددل های همیشگی...حرفهای هر چند وقت یک بار گم شدم....یک جا اشتباه به راست پیچیدم و تو یک هو مقابلم سبز شدی...با همان لبخند دوست داشتنی...ایستاده بودی....پایت را به جدول کنار خیابان تکیه داده بودی و آن را هم تکیه گاه دستت کرده بودی....اما در همین خمیدگی هم صلابت موج میزد..با خودم میگفتم که اگر قرار باشد پهلوانی را در قصه هایم وصف کنم شبیه به تو خواهد شد...همین طور راست راست نگاهم میکردی و می خندیدی..درگیر خنده ات شدم...چشمانت جدی بود و لبهایت خندان...جدیت نگاهت اشتباهاتم را شماتت می کرد و لبخند روی لبهایت دخترک درونم را با مهربانی به خود میخواند...حس می کردم که با یک نگاه سر تا پایم را برانداز کرده ای..از روسری ساده ام که با دقت مرتب شده بود تا پایین خاکی چادرم که از بس اطرافم رهایش کرده بودم در خیابان های خاکی تهران تغییر رنگ داده بود....حس کردم که نگاهت روی حاشیه خاکی چادر متوقف ماند...ناخواسته لب گشودم که بگویم: از جمع کردن چادر خوشم نمیاد...اینجوری که چادر سر نمیکنن..بگیرمش بالا و جمعش کنم انگار اصلا چادر سرم نیست...این همان جواب همیشگی ام به مامان بود...اما این بار با گفتن همان چند کلمه اول صدایم محو شد...به تته پته افتادم...گفتم: ببخشید...یادم نبود شما....[بعد از خودم و شما خجالت کشیدم...حضور همیشگی تان...شاهد بودنتان..به سادگی در همان چند ثانیه مکث بعد از شما، فراموش شده بود...با شرمساری تکرار کردم...یادم نبود که من.... اما هر چه بود، احساس صمیمیت و راحتی کرده بودم با شما که میگفتم...از بس همه به پایین خاکی چادرم تذکر داده بودند کفری بودم..] هنوز هم نگاهم میکردی...اما من دیگر در نگاهت شماتت نمیدیدم..انگار که دلت سوخته باشد چشمانت پر از مهربانی بود خشکم زده بود....می دانستم که حسین منتظرم است...از حالا در نگاهش رنجیدگی می دیدم...از همین دور.... قدمهایم را تند کردم...با خودم خندیدم...هر کس بود به سلامت عقل کسی که با عکس مزار شهدا مشغول بود شک می کرد....اما چه کنم؟؟ سالهاست که به خواندن نگاه های توی قاب عکس خو کرده ام.....با شرمساری سر بلند کردم و گفتم: اگر قابل بدانید زیاد پیشتان می آیم..... حالا سالهاست که من در راه مانده ام..سالهاست که پیش از رفتن به سراغ برادر شهیدم بر مزاری حاضر می شوم...مزاری که حتی یک بار به اسمش هم نگاهی نکرده ام...من تنها مست نگاهی هستم که میدانم همیشه از آسمان به من دوخته شده....هرگز نخواستم اسمش را بدانم چون میخواستم همیشه داشته باشمش...عمل به رسمش مرا کافی است....که مرا با عزیز دیگری چه کار؟؟؟ پ.ن: آخرهای شب جمعه است و چند خطی که حس کردم باید بنویسم...درست نمیدانم چه شد...شما هم به همین نظر بخوانید..کلماتی که برای آمدن اصرار داشتند...همین
بسم رب الشهدا سلام علیکم جمیعا، سلام بر دوستان خوب قرآنی دوست عزیزی دارم که این روزها کمی حال ِجورش ناجور است.( پارادوکس جالبی است نه؟) این دوست نازنین من سر و سری هم با مجازستان دارد و از اثر دعای دسته جمعی و البته قلبهای پاک شما دوستان کاملا با خبر است. از من خواسته که این ختم قرآن این هفته را به نیت بهبودی و سلامتیش تنظیم کنم و ما هردو از همگی شما هم التماس دعا داریم به امید بهبود همه کسالتمندان:) پ.ن: شاید متن نوشته ام میان شوخی و جدی جریان داشته باشد، اما این درخواست برای خواندن ختم برای سلامتی دوست مان کاملا جدی است اگر موافقید؛ بسم الله..... جدول ختم قرآن روضه مجازی بسم رب الشهدا سلام علیکم جمیعا از دیروز دوباره روزهای پرکار و فعالیت هم شروع شد.انشاء الله که هر چه می کنیم در جهت رضایت "او" باشد و لاغیر این روزها برای خودم زیاد می گویم که"قو علی خدمتک جوارحی"، امیدوارم که خدا به همه ما برای کسب رضایتش قدرت بدهد التماس دعا جدول ختم قرآن روضه مجازی
بسم رب الشهدا صبح زیبای بهاری شما بخیر لطفا برای دیدن سهمتان به ادامه مطلب بروید ===== پ.ن: چند روزی نیستم...التماس دعای فراوان
جدول ختم قرآن روضه مجازی بسم رب الشهدا سلام علیکم جمیعا در آخرین پستم در سال 90 گلایه کردم از اینکه اهداف سال 90 محقق نشده، حرفهایی زدم و به سختی هایی اشاره کردم، بعد از صحبتهای رهبری در صحن رضوی متوجه شدم که باید زاویه دیدم را اصلاح کنم. و بیشتر به نقاط قوت بپردازم. ابتدا قصد داشتم به طور کلی آن متن را حذف کنم اما بعد با یادآوری اینکه رهبری عزیز انقلاب هموراه بر حفظ روحیه پرسشگری و بررسی توأمان نقاط ضعف و قدرت تاکید داشته اند از حذف آن مطلب منصرف شدم. اما باید برای شمایی که به اینجا سر میزنید توضیح می دادم که نگاه و راه و هدف درست من اینجاست، و دعا می کنم که همواره همینجا بماند من همواره از خدا خواسته ام که ولایتمداری برایم تنها شعار نباشد. و معتقدم که ولایتمداری تنها تبعیت نیست، بلکه فراتر از آن است. اگر میخواهی ولایتمدار باشی باید همواره حرف و نظر خودت را آماده اصلاح بدانی.باید از اعتراف به اشتباه نترسی. من اعتراف می کنم که موقع نوشتن متن قبلی اشتباه کردم که به نقاط قوت نپرداختم:) والسلام علی من اتبع الهدی |
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||